معمولی
.
.
تو یک روز معمولی
که فصلش یادم نیست
تو ماهی که نه سرد بود و نه گرم
برای تو شعری نوشتم.
تو خواندی
اما چیزی نفهمیدی
.
یک روز معمولی
که ماهِش اصلا یادم نیست
از کنار دیوار اتاق من گذشتی.
من بودم
اما نفهمیدی
.
یک وقتی
که روزش یادم نیست
تو لبخند زدی و دل من لرزید
عاشق شده بودم
اما تو نفهمیدی
.
.
س.قطره
"برای بیست و هفتم دی ماه سال هزار و سیصد و نود"
.
.
.
در تشویش بی تدبیر واژه ها
بی آنکه قافیه ای سروده باشم
تنها پیام گنگ شعری شدم
که از گذر بخار افیون و درد افکار یک شاعر
هرگز زاده نگشته
.
مایوس،
مترود انزوای تمام آدمیان،
خالی از تصور هر فردایی
زنده به گور سیاهی ها بودم من
و شب
از تار و پود تاریک خویش
بر گرد من بارویی بر افکنده،
با تسلسل زنجیری از ستارگان بی فروغ
مرا بر گرده می کشید
تا رو به آسمان،
نخوت پر تکبر اش را التماس کنم
.
شب
هرگز بی انتظار سپیده
فردا نخواهد شد
.
و تو زاده شدی
با سخاوت بی همتای ستارگان پر سو
در هر نگاهت،
سوار بر نخستین نور صبحگاهان
از هر افق گذشتی،
سپید پوشیده بودی
با روی سپید
آستین تور و تاج ترخان بر سرت
بر آستان سرد پنجمین ماه
می آمدی به سراغم
.
لاف نمی زنم،
اغراق نمی کنم،
من هرگز شاعر خوبی نبوده ام
.
با آرایه های حقیقی یک شعر
در لحظه ی سردی از یک زمستان
از تشویش مشکوک شب ها و اشک ها
من
حقیقتی از لبخند تو را
به یقین دریافته ام
و رویای لبخند تو را
لحظه به لحظه زیسته ام
که حقیقت،
هرگز
فراتر از لبخند تو نبود
.
تو آمدی
با پنج حرف ساده
و من
در پنجمین ماه زنده گی خویش
به زندگی نشستم
.
.
.
س.قطره
"به بامداد"
.
.
گله می کنم
من از حسرت
از واژگان آراسته در ظاهر یک درد
که تو
به بامدادی که نسروده ای جفاکرده ای
.
عشق را تو آموختی
و آزادی را
و فریاد را
تا بانگی بر آورم
تا بانگ برآوریم
از عشق
با اشک هایی در ظاهر یک درد
بدون آنکه از سایه های سیاه گورکنان کوژپشت
هراسیده باشیم
.
شعری می نویسم از شور
با گیسوان سپید
چرا که در سینه ام عشقی
به تپش های گرم و کوچک یک قناری دل باخته بود . .
و عشق
در خویشتن من
در خویشتن ما
حضورمان داد
و تو تنها زبان شعر من شدی
و تنها چهره ی آبی نقش وارهایی که من
بدون محدوده ی هیچ کادری
بر پهنه های مات زندگی می کشیدم
.
آنجا به زیر این گور سرد
با نمای یک گیتار
در تار و پود سرد خاک
پرطبل تر از حیات
سرود چه می خوانی
بامدادی دیگر
تو را میلادی دیگرگونه خواهد
و شعری دوباره باید سرود
که تو
به ثانیه ها و هم به واژگانی که نسروده ای،
سخت جفا کرده ای ...
.
.
س.قطره
.
*به احمد شاملو
"دایره"
.
.
مرکز دایره ها اگر که تو باشی
تمام دایره ها تعریف تو می شوند
تاکیدی برای تو
محدوده ای که تو را از تمامی آن دیگران
تفکیک می کنند
مثل نقاشی های مونه
یا سمفونی های موتسارت
.
دایره های خالی اما
خیال آفرینند
استعاره هایی بیشمار
نمادهای تهی
مثل کسی که حرف نمیزند اما
به چشم های تو خیره می شود
.
حرفی اگر بگویی
از دردهایت
خطی اگر که بنویسی
بدون آنکه به چشمانم زل زده باشی
برق نگاهت را تفسیر خواهم کرد
.
از رازهایم
برای تو شعری خواهم سرود
و بدون آنکه به دام رویا اَت بیافکنم
با همین چند خط
عشق را برای تو تعریف خواهم کرد
و صداقت را
و اعتماد را
و امنیت را
.
افسوس
کاش می دانستی
کاش می دانستی من سعی کرده ام
دایره ها را به سمت مرکز صعود کنم،
اما نتوانستم
فعلا نتوانستم!
.
.
س.قطره
"..."
.
.
نجیب،
سرکش،
سپید ...
.
این تو،
زیبایی های شعر مرا غلو می کند
و من
عقربه ها را
در جهات پاد ساعت گرد
دور می زنم
تا
لحظه ای به وقت عصر
ساعت کامپیوتری مدرنی را ببینم
که هنوز
زمان را
با شن های سپید خویش
محاسبه می کند!
.
سپید،
سرکش،
نجیب ...
.
نه! من عاشق نشده ام دوست من
حتی به تو زل هم نزده ام!
از نیمرخ تنها بدان فکر می کنم
که چه تمایز ظریفیست
میان ماهیت
نور
.
و سپیده!
.
.
س.قطره
.
.
من یک انقلابی نیستم،
در این شب ها که تو نیستی،
من
پایان تلخ یک افسانه ام که هرگز باور نمی شود!
.
تو
نفس هایت را
بی هیچ منت
به دست باد بسپار،
من اما
از دستان شاخه ها
التماس می کنم اشان
.
تو لبخند هایت را
بی هیچ چشم داشتی
به زندگی بسپار،
من اما
چشم به راهشان،
تا آخرین ثانیه های شب،
می نشینم!
.
.
س.قطره
" تقدیم به خانم پ.ت" *
.
می خواهم از آسمان
ماه را برای تو برچینم
زیبا و پر تشعشع
برای سکوت سلول ها
برای زیبایی هایی که ندیدی
و زشتی هایی که تحمل کردی
می دانم که لبخند می زنی
که نزدیک ترین ستاره ها
ار آن توست
.
می خواهم فریاد سر دهم
که چیزی در دلم سخت می فشرد
و راهی در پیشگاه
در زمینه ای سیاه محو می شود
تو اما
با پرچم هایی سپید و سبز
و رزهایی سرخ در دست ات
در پیشواز گام هایم
سرور آوازها را فریاد می خوانی
و من ایمان می آورم به آن که
روزی آزادی بازخواهد آمد
و این بار بدون زنجیر
چراکه شیواترین فریاد ها از آن توست!ا
.
می خواهم خورشید را
به تو هدیه کنم
درخشان
گرم و پرتشعشع
برای اشک ها
برای دالان های تاریک
و میله های سرد
.
می دانم
می دانم که می خندی
و به سپیده که از آن توست می نگری!ا
.
.
س.قطره
.
* 89/12/10
"شعر، هدیه نیست!(برای 27 دی ماه 89)"
.
.
آن شب
کسی آنجا نبود
تشویش بی معنای تکواژها را من
در خاطره ی آخرین دیدار می سرودم،
و سایه ی مردی بر دیوار
.
بی آنکه نوری تابیده باشد ،
بیست و هفتمین چوب را
خط می کشید
.
.
هیچکس آنجا نبود،
درختان، بی برگ،
با شاخه های سوزنی
سپید،
بدون آنکه نوری بر آنان تابیده باشد،
سوزناک، سرمای دی ماه را بر تن گره می زدند!ا
.
آن شب
هیچکس نبود
ابرها نبودند
تنها گذر خاکستری سایه های برف،
بر دیوار لگد می زد!ا
تداعی تکرار روزها،
بی درنگ
گذر می کرد
.
و من می دانستم
شعر
هدیه نیست
خاطره ای فراموش شدنی
در تکرار تکراری ثانیه هاست
در شبی که
هیچکس
جز من
هیچکس
در انزوای سوزناک میلاد یکی سپیده
تا سحر شعری نمی سرود!ا
.
.
س.قطره
"امروز که رفت"
.
.
امروز که رفت
فردا را خواهم خندید
و سرور آواز گام ها را من
زمزمه خواهم کرد
و چشم ها
سوسو کنان هر نگاهت را
در پیشواز قدم هایم
بدرقه خواهند کرد
.
امروز که مال من نبود
فردا را خواهم ستاند از باد
در میان جاده های سیاه
که تنگ و باریک می شوند
روزنه ای خواهم یافت
از میان شاخ و برگ درختان چنار
که با پنجوان گسترده شان
در فاصله ای میان مهتاب و ما
ماهیت سیاه خویش را تعریف می کنند،
ریسمانی خواهم کشید تا ماه
و صدای خرت خرت کرم ها را
که در تن های تنومندشان
طنین افکنده است،
در تار و پود کبود جاده ها
رها خواهم ساخت
.
امروز که مرد
روزی از فرداها را من
بی شک
خواهم زیست . .
.
.
س.قطره